من از تبار خستگی...
سال سختی رو پشت سر گذاشتم...سالی که هم خاطرات خوب داشت و هم بد...
و من تو همین یه سال به اندازه ی ده سال بزرگتر شدم...به اندازه ی ده سال بیشتر فهمیدم....خیلی چیزا یاد گرفتم ....خیلی ها رو شناختم...
و حالا همه چیز به شکل مبهمی تموم شده...هیشکی نمی دونه چه اتفاقی قراره بیفته جز اون که اون بالا نشسته ...و من فقط ازش می خوام گناهامو ببخشه...و اگه تو این یه سال خطایی بوده ، که حتما هم بوده ازش بگذره......
و دیگه نمی خوام به هیچ چیز فکر کنم...یه گوشه نشستن و غصه خوردن هیچ چیز رو عوض نمیکنه...فکر کردن به اتفاقی که افتاده حماقت محضه....وبی خیالی عین عقل.... (چی گفتم .... )
برای رسیدن این روزها خیلی منتظر موندم و حالا باید باتمام وجود تو این روزا شاد باشم...بخندم از ته دلم ...باید طعم زندگی رو بچشم ...به قول اون آقاهه تو کلاه قرمزی درد مندم ولی دوس دارم بخندم........
ومن همه چیزو سپردم به خودش و شاید برای اولین بار با تموم وجودم بهش توکل کردم ....امیدوارم بهش....تقدیرمن همون میشه که میخوام....که میخواد.....دیر یا زود فرقی نداره.....نمی دونم چطوری دعا کنم و چی بگم .....اون خودش همه چیو می دونه.....

پ.ن:موضوع وب نوشت های من خودمم! دنیای من با دنیای مادران نی نی وبلاگی خیلی متفاوته! ولی من برای نوشتن نی نی وبلاگ رو انتخاب کردم چون این جا روس دارم و دنج ترین نقطه ی دنیا برای نوشتن خاطراتمه .......

من از تبار خستگی... 

