قشنگ ترین ماه من وخدا.....

تو شهر ما یه ضرب المثل هست که میگه مگه ماه رو دیدی؟؟؟؟؟؟
خب این به کسی می گن خیلی می خوره ......
اون قدیما شب اول ماه رمضون که هلال ماه رو می دیدن .... آدما کلی غذا می خوردن....نمی دونم .....شاید فکر می کردن قراره یه ماه گشنه بمونن....
حالا امشب ماه و می بینند. ....ماه آسمون قشنگ ترین ماه خدا.......از بچگی ماه رمضون رو دوس داشتم .....حتی اون وقتا که روزه نمی گرفتم .....
اولین بار که قرار شد روزه بگیرم خونه ی مامان چون بودم ....ولی سر ظهر که شد مجبورم کرد یه چیزی بخورم ......هی می گفت اگه نخوردی غش می کنی ......روزه مو خراب کرد...
اون وقتا که بابا بزرگ زنده بود شب نوزدهم خونه شون یه افطاری خیلی بزرگه بود.....بعدشم دعا خونی و سحری......از وقتی که رفت افطاری برداشته شد و فقط دعا خونی و سحری سر جاش موند.....وقتی که بود همه چیز یه رنگ و بوی دیگه داشت......
راستی گفتم بابابزرگ. ...خیلی وقته سر مزارش نرفتم....یه سال ...دوسال ...شاید بیشتر .....کاش پنجشنبه ی این هفته برم....
چند روز دیگه هم سالگرد عمو سعید.....عمویی که هیچ وقت ندیدمش .....
یادمه سر کنکور که نشستم .....وقتی گفتن امتحان شروع شد و همه بچه ها آماده باش بودن که دفترچه ها رو از رو زمین بردارن......من واسه یه لحظه چشام بستم و گفتم...
بابابزرگ ،عمو سعید.........کمکم کنید.....امروز من به کمکتون احتیاج دارم.....
اسم شناسنامه ای من نفیسه ست ولی بابابزرگ همیشه من منو نفس صدا می زد .......هنوز لحن صداش می پیچه تو گوشم .......وقتی می گفت .....نفس بیا این جا کارت دارم.......وقتی من می رفتم می دیدم مشتشو محکم بسته و میگه نفس اگه می تونی بازش کن .......و من تمام زورمو تو مشت کوچکم جمع می کردم ولی هیچ وقت نمی تونستم دست شو باز کنم......همیشه فکر می کردم قدرتمند ترین آدم رو زمینه ......نمی دونم اون مریضی لعنتی از کجا پیدا شد و بابابزرگ منو آسمونی کرد.....،.
بابا بزرگ من .......این ماه رمضون نفس بیشتر از همیشه محتاج دعاها هاته. .......نفس و دعا کن .......لطفا

قشنگ ترین ماه من وخدا..... 

