ماجرای افطاری
توی دوسال گذشته ماه رمضون افطاری نداشتیم .اونم به خاطر درسای من.امسال مامان دوباره تصمیم گرفت افطاری بده.
مهمونی امسال بزرگتر از سالهای قبله و به همین خاطر تو خونه نیست! تو رستوران عمه الی هست یعنی رستوران هتل بابابزرگ.....
که اونم تو شهریه که نیم ساعتی با شهر ما فاصله داره...
خب جریان از این قراره قبلا مامان بزرگ اینا اونجا زندگی می کردند و مزار عمو سعید و بابابزرگ اونجاست و به رسم هرساله توی یکی ازشبای رمضون توی یکی از مساجداون شهر مذکور جلسه قرآن واسه عمو سعید هست......
حالا بحث سر این بود که بابا می گفت باید شب افطاری و جلسه قرآن یکی باشه ک نخوایم دودفعه بریم اون شهر.......و همون شب مهمونی بعد افطار خودشو عموها برن مسجد.....
خب این مهمونی در اصل پا گشای عمه الی هم هست و مامان می گفت اینطوری مهمونی به هم می ریزه و صاحب مجلس نباید وسطش مهمونا رو بذاره بره مسجد.......
طی یک سری مذاکرات تصویب شد که پنجشنبه مهمونی باشه و جمعه جلسه قرآن.......
تا اینکه پريشب که بابا زنگ زده بود عموی محترمشو دعوت کنه بهش گفته بود که نمی تونه دودفعه بیاد و دو مراسم یه شب باشه......( خستس میفهمی .....خسته )
بابا هم تو رو درواسی و اینا قبول میکنه و بعدش مامان خیلی ناراحت میشه و بنظرم حق داشته.وقتی قراره این همه زحمت بکشه و این همه هم خرج کنه خیلی زور داره که یه مهمونی هول هولکی برگزار شه.......
مامان این جریان و به مامان بزرگ میگه و اونم ناراحت میشه و زنگ می زنه و عموی بابا رو راضی می کنه و دوباره امروز ظهر عموی محترم به بابا زنگ می زنه و میگه که نمی تونه دو دفعه بیاد......اون می تونست نیاد مهمونی ......نه اینکه همه چی رو فدای خودش کنه......بازم مامان و مامان بزرگ ناراحتن و اگه من جای بابا بودم حرف مامانمو گوش می دادم چون اون خیلی غصه می خوره........
به هر حال کاریه که شده......خدا خودش به خیر بگذرونه

ماجرای افطاری
