پنجشنبه ی کهن
امروز پنجشنبه ست.پنجشنبه ای که سالهاست منتظر شم....پنجشنبه ای که حتی ازش خجالت می کشم.پنجشنبه ای سالها شده بود برام آرزو.....
امروز بعد از دوسه سال می رم سر مزار بابابزرگ و عمو سعید....
چرا تو این سالهای گذشته من انقدر خودم و در گیر درس و مشق کرده بودم که حتی یه عصر پنجشنبه رو به رفته ها فرصت ندادم.....چقدر حسرت میخوردم وقتاییی که همه می رفتن بیرون ومن می پرسیدم کجا میرید و مامان میگفت سر مزار....
امروز سالگرد عمو سعیدهست و شب هم خونه ی مامان بزرگ جلسه قرآن هست و دیگه دمای بالای چهل درجه ی این شهر گرمسیری مهم نیست چون بابابزرگ و عموم منتظرند...
خدایاااااا من امسال واسه گره مشکلم عمو سعید رو واسطه کردم....خدای من ، دیگه به هیچی قسمت نمی دم فقط....اجر و قرب یه شهید پیش تو انقدری هست که به خاطرش گره از کار یه بنده ی گناهکار باز کنی؟ ؟؟
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

پنجشنبه ی کهن 

