دلتنگی های نفیس

روز مرگی های تابستونی

1394/4/10 1:08
نویسنده : نفیسه
186 بازدید
اشتراک گذاری

روز گذر تابستون 94+ یک ماجرای کوچک و یک درس بزرگ!!!

توی این روزهای گرم تابستونی حسابی حو صلم سر رفته...چرا باید زمان هام بیهوده بگذره؟ تنها کار مفیدم در طول روز قرآن خوندنه ...به اضافه اینکه گاهی تو کارای خونه به مامان کمک می کنم....

خلاصه

اینکه تصمیم گرفتم یه هنر جدید یاد بگیرم...به نظرم دنیای هنر تنها دنیاییه که می تونه تمام وجود یه آدمو آروم کنه و تنش  ها رو دور کنه ...البته در صورت وجود علاقه!!!!

من تصمیم گرفتم ویترای ( نقاشی روی شیشه )رو یاد بگیرم ...عمه الی دوره شو قبلا دیده بود و آموزشگاه داره و بنظرم می تونست  کمکم کنه......

ادامه ماجرا به روایت داستان.....

به عمه الی اس دادم و گفتم وسایل ویترای از کجا بخرم؟ گفت فقط تهران رنگاشو داره! این جا گیرت نمیاد....( جللللخالق )

ولی یکی از دوستای مامان بهش گفته بود یه فروشکاهی رو میشناسه که جدیدا وسایل مورو نیاز ویترای رو آورده...

وقرار شد ما بریم از اونجا بخریم...

روز های این شهر گرمسیری انقدر گرمه که آدم نمی تونه پاشو از بیرون بذاره ...اونم تو ماه رمضون.....

ولی من بی نهایت از گذر تکراری روزهام خسته شده بودم و چند روز پیش به مامان گفتم که بریم وسایلشو بخریم .....نمیشه که به خاطر گرماآدم از کاراش عقب بمونه.....

خلاصه اینکه اونروز مامان به سرویس نازی گفت واسه برگشتن نره دنبالش کلاس زبان و من و مامان راه افتادیم و رفتیم.....

اول رفتیم فروشگاه ولی عصر و رنگای ویترای گرفتیم بعدشم رفتیم آتلیه و اون یه دونه عکسی که مونده بود گرفتیم ، بعدش رفتیم دنبال نازی و بعدشم رفتیم یه کتابسرا که نازی چند تا کتاب بگیره.....من دیگه واقعاااا داشتم از تشنگی هلاک می شدم ولی نازنین کلی تو کتابفروشی چرخید تا کتابایی که می خواست بگیره و منم یه کتاب گرفتم به اسم مبادا پرنده ای را بیازاری از عرفان نظر آهاری.کلا سبک نوشته های این نویسنده رو خیلی دوس  دارم ک بیشتر کتاباشو دارم....

بعدش برگشتیم خونه و نیم ساعت به افطار مونده بود که من تو اون فرصت سریع رفتم حموم. ...

و البته درسی شد برام که تو این هوای جهنمی بیرون نرم!!!!

عمه الی تو واتس  گفت وسایلتو خریدی و گفتم آره ....

حالا هی من تو نت سرچ می کردم و مطالب جالبی رو می خوندم و مهم تراز همه اینکه خیلی ها گفته بودن کسی یادشون نداده و خودشون یاد گرفتن.....

منم طی یک عملیات جو گیرانه دست به کار شدم ولی فهمیدم این هنر هم مث هر هنری یه قلق خاصی داره که اول باید اون قلقو یاد بگیرم.....

به عمه الی گفتم من تنهایی از پسش بر نیومدم ولی خب اون هیچ جوابی نداد....

تا اینکه....

دیروز بابا نازی رو که از کلاس زبان میاره ، میرن یه سر می زنن خونه مامان بزرگ و اتفاقاً عمه خانوم هم اونجابوده....

و از نازی میپرسه نفس چی کار کرد؟ و اونم بهش ميگه فعلا وسایلاشو خریده.....

حالا خوبه عمه خانوم چی بگه؟؟؟؟....میگه من که کلا دیگه آموزشگاه کلاس نمی گیرم.....به کسی هم یاد نمیدم.ولی چون نفس بهم گفته قبول کردم...

 

وقتی نازی این حرف هارو می زد داشتم منفجر می شدم....ببین کی داره واسه من کلاس می ذاره.....عمه الهه ای که اینهمه باهاش صمیمی بودم.....

که اینهمه پارسال موقع عروسیش کمکش کردم....روز عید فطر موندم خونه کارتای حنابندون شو درست کنم....از چند روز قبل عروسی خونه مادربزرگ بودم و تو همه کارا کمکشون کردم....چقد واسه بردن جهازش خونشون اون پله های بد فرمو بالا پایین کردم....

حتی حاظر شدم لباسی رو که اون می خواست واسه عروسی بپوشم و اونم مدلی که ازش متنفر بودم....

واسه چی؟؟؟؟؟

  واسه اینکه دلش نشکنه...واسه اینکه حس می کردم اگه تو اون روزا دور و برش شلوغ تر باشه کمتر یاد آقاجون میفته و گریه می کنه...

.

.

.

منم گفتم نمی خوام اصن .خودم میرم کلاس یاد می گیرم...نمی خوام منت سرم باشه....

شاید فکر کرده چون یه ذره نقاشیم خوبه ممکنه رقیبش بشم بعدا!!!!!!

پ. ن اول:

چرا همیشه خونواده ی مادری یه چیز دیگه ست؟؟؟؟؟ واقعا چرا؟؟؟ با اینکه همیشه عاشق جمع ساده و صمیمی خونواده ی پدری ام روابطمون خیلی خوب و صمیمیه ولی خاله هامو خیلی بیشتر دوست دارم .چون هر حرفی هم بزنن می دونم هیچی تو دلشون نیست و اگه گاهی ازشون ناراحت بشم انقدر دوسم دارن و دوسشون دارم که همه چی فراموش میشه....

پ.ن-دوم: 

حالا دارم میفهمم چقدر حرفای آدما مهمه ....هر کلمه شاید انقدر قدرتمند باشه که بتونه دلی رو بشکنه یا دلی رو بدست بیاره.....اصن قدرتمند ترین چیز تو دنیای آدماست. هر اتفاق و ماجرایی تو زندگیم هر چقدم کوچیک ، می تونه برام درس بزرگی باشه،

 

 خدایااااااا.....من همیشه مواظب حرف زدنم هستم اینو قول می دم....

پسندها (5)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

آوا
14 تیر 94 12:58
وبلاگ خوبی داری ...موفق باشی